بزرگترین عجایب باستانی خاورمیانه

          منطقۀ خاورمیانه را به جرأت می توان مهد تمدن باستان نامید؛ منطقه ای غوطه ور در تاریخ که گنجینه هائی گرانبهاتر از آنچه امروز در جهان به چشم می خورد را در خود جای داده است. از شهر صخره ای سرخ گون پترا در اردن گرفته تا عظمت و قداست بیتالمقدس و از شکوه تخت جمشید تا ویرانه های بابل، همه و همه در محدوده ای قرار گرفته اند که خاورمیانه نام دارد و امروز نیز همچون گذشته محور اصلی تحولات جهانی است. به گزارش میراث آریا، آنچه در ادامه می خوانیم معرفی ۱۰ نمونه از بناها و مناطق تاریخی و باستانی خاورمیانه است که از آنها به عنوان بزرگترین عجایب باستان نام برده شده است: ...

  ادامه مطلب  
   + REDFOX-MZ - ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٠

10 ورزش عجیب و غریب در دنیا

       چند نوع ورزش می‌ شناسید؟ آیا تا به حال به فکر شکل‌ های تازه ورزش افتاده‌ اید؟ در دنیا ورزش‌هایی وجود دارد که گاهی با تلفیق سایر ورزش‌ها به وجود آمده‌ اند و گاهی خودشان به تنهایی ورزش جدیدی به حساب می‌ آیند اما بعضی از ورزش‌ها هم هستند که واقعا عجیب و غریب‌ اند. به 10 ورزش زیر نگاه کنید و خودتان قضاوت کنید...

  ادامه مطلب  
   + REDFOX-MZ - ٢:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

اسکار وایلد

        « اسکار وایلد » شاعر و نمایشنامه نویس بزرگ ایرلندى است که به واسطه شاهکارهاى کمدى اش « اهمیت ارنست بودن » و « بادبزن خانم وینتر مى یر » به شهرتى جهانى رسید. در میان دیگر آثار « اسکار وایلد » مى توان به رمان «تصویر دوریان گرى» نیز اشاره کرد که شباهت بسیارى به « دکتر جکیل و آقاى هاید » اثر « رابرت لوئیس استیونسون » دارد. « وایلد » در نوشتن داستان هاى خیالى و افسانه اى بسیار چیره دست بود و آثارش نه تنها از محبوبیت بسیارى برخوردارند که بسیارى آنها را با آثار «هانس کریستین اندرسن» مقایسه مى کنند. «اسکار فینگال افلاهرتاى ویلز وایلد» در ۱۶ اکتبر ۱۸۵۴ در شهر دوبلین به دنیا آمد...

  ادامه مطلب  
   + REDFOX-MZ - ٢:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

گدا

        داشتم بر می گشتم خونه، مسیرم جوریه که از وسط یه پارک... رد میشم بعد می رسم به ایستگاه اتوبوس، توی پارک که بودم یه زن خیلی جوون با چادر مشکی رنگ و رو رفته و لباس های کهنه یه پیرمرد رو که روی یه چشمش کاور سفید رنگی بود همراه خودش راه می برد رسید به من و گفت سلام! من فکر کردم الان می خواد بگه من پول می خوام که بابام رو ببرم دکتر و از این حرفا اول خواستم برم بعد گفتم من که عجله ندارم بذار واستم شاید کار دیگه ای داشته باشه منم همینطور که اخمام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم، گفت آقا من باید بابام ( بعد پیرمرده رو نشون داد ) رو ببرم مجتمع پزشکی نور آدرسش نوشته توی خیابان ولیعصر، خیابان اسفندیاری! گفتم خب؟! با یه لحن بغض آلود گفت خوب بلد نیستیم کجاست توی این شهر خراب شده از هر کی هم می پرسیم اصلاَ به حرفمون گوش نمیده! بیشعورا جوابمونو نمیدن ( اشک تو چشماش جمع شده بود ) بهش آدرس دادم و گفتم تو این شهر خراب شده وقتی آدرس می خوای باید بی مقدمه بپرسی فلان جا کجاست اگر سلام کنی یا چیز دیگه بگی فکر می کنن می خوای ازشون پول بگیری!

 

      بعد از اینکه رفت گفتم چقدر سنگ دل شدیم، چقدر بد شدیم و چقدر زود قضاوت می کنیم، خود من تا حالا به چند نفر همینجوری بی محلی کردم و رفتم چون گفتم خوب معلومه دیگه پول می خواد! طفلی زن بیچاره خیلی دلم براش سوخت که فقط به خاطر اینکه فقیر بود و ظاهرش فقرش رو نشون می داد دلش رو شکسته بودیم... بعد گوش دنیا را با این دروغ کر کردیم که ما اصالتاَ مردم نوع دوست و با فرهنگی هستیم و اینقدر این دروغ را تکرار کردیم که خودمون و البته فقط خودمون باورمون شده اما...

با آرزوی موفقیت... روباه قرمز

   + REDFOX-MZ - ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

وقت شناسی‌

       در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود. در روز موعود، مهمان سیاستمدار تأخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند. پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم. انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنائی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ ام و این شهر مردمی نیک دارد. در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد. در ابتدا از اینکه تأخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، او اولین کسی‌ بود که برای اعتراف مراجعه کرد.
 
نتیجۀ اخلاقی‌ : وقت شناس باشید...!

با آرزوی موفقیت... روباه قرمز

   + REDFOX-MZ - ۱:۳٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

طلبه جوان و دختر فراری

       شب هنگام محمد باقر، طلبه جوان، در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد. در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید. دختر پرسید: شام چه داری؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ ای از اتاق خوابید. صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد مأموران، شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند. شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....

 

       محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد. شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطایی کرده یا نه؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ... علت را پرسید. طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می‌ نمود. هر بار که نفسم وسوسه می‌ کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌ گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.

 

       شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می‌ دارند.

 
نکته درسی: اگر شب در حال درس یا مطالعه بودید حتماً درب را باز بگذارید و در اطاقتان هم حتماً شمع داشته باشید چون برق با کسی شوخی ندارد...

با آرزوی موفقیت... روباه قرمز

   + REDFOX-MZ - ۱:٢٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

روزگار ما

        در زمستانی سرد کلاغی غذا نداشت تا جوجه هایش را سیر کند؛ گوشت بدن خودش را میکند و به جوجه هاش میداد... زمستان تمام شد و کلاغ مرد! اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند: خوب شد مرد؛ راحت شدیم از این غذای تکراری! این است واقعیت تلخ روزگار ما...!

با آرزوی موفقیت... روباه قرمز

   + REDFOX-MZ - ۱:٢۳ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

دخترک عاشق

       دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد… پسر قد بلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد...

  ادامه مطلب  
   + REDFOX-MZ - ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

اعتقاداتتان را چند می فروشید؟

مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد! می گفت: چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...
گذشت و به مقصد رسیدیم. موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم. پرسیدم بابت چی؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست پنس را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسیم!
تعریف می کرد : تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد. من مشغول خودم بودم در حالیکه داشتم تمام اسلام را به بیست پنس می فروختم...!!

با آرزوی موفقیت... روباه قرمز

   + REDFOX-MZ - ۱:۱٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

ارزش سلطنت

روزی بهلول بر هارون ‌الرشید وارد شد.
خلیفه گفت: مرا پندی بده!
بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌ آب، تشنگی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می‌ دهی؟
گفت: صد دینار طلا.
پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟
گفت: نصف پادشاهی‌ ام را.
بهلول گفت: حال اگر به حبس ‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می ‌دهی که آن را علاج کنند؟
گفت: نیم دیگر سلطنتم را.
بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.

با آرزوی موفقیت... روباه قرمز

   + REDFOX-MZ - ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠